از اون روز به بعد اونا گه گداري با هم حرف ميزدند يا چت ميکردندپسر ميگفت که جايه خالي دختر خيلي اذيتشون ميکنه با نبود اون دختر خيلي ناراحتنو همه بچه هاي دانشگاه سراغشو از اونا ميگيرن
و بهش ميگن که از خانم بخواد که به ديدن اونا بره پسر بعضي موقعها حرفايي ميزد که دل دختر رو ميلرزوند اون ميگفت که واقعا دخترو دوست داره يه روز ميگفت فقط با مردن به اون کسي که ميخواد ميرسه دختر از اين حرفايه پسر نگران شد تصميم گرفت بره و به اونا سر بزنه تا صبح که برسه اونجا نخوابيد همش به حرفاي اون پسر فکر ميکرد پسر ميدونست که فردا اونو ميبينه اونا براي ديدن هم لحظه شماري ميکردند وقتي دختر رسيد يه زنگ به دوستاش زد اونا هم زود خودشونو رسوندن به اون خانم خيلي خوشحال بودند که باز همديگرو ميديدند با هم رفتند دانشگاه تا پاشو گذاشت تو دانشگاه نا خدا گاه چشمش دنبال پسر ميگشت اون دو تا برادراشو ديد اونا با ديدن دختر اونقدر خوشحال شدند که نگو ونپرس دختر از اونا سراغ پسرو گرفت اونا هم زنگ زدند که بيا خواهرمون اومده تا اون بياد دختر رفت يه دوري تو دانشگاه زد چون روزهاي اخر حسابي دانشگاه خلوت بود و همه رفته بودند به خانه هايشان چون هفته اخر اسفند بود اون دختر هر جا رو که نگاه ميکرد خاطراتش به يادش ميومد دختر اهي کشيد دلش حسابي براي پسر لک زده بود
دختر رفت تو بوفه دانشگاه چون هوا سرد بود ايستاد کنار بخاري
اون خيلي بوفه دانشگاهو دوست داشت کلي از اون جا با برادراش کلي خاطره داشت يه دفعه ديد پسر از راه دور دوان دوان مياد به طرف بوفه رو شو پشخودش رسيده دختر وقتي اونو ديد زد زير خنده همه با خنديدن اون زدن زير خنده خود پسرم خندش گرفته بود دختر همه با اومدن دختر دوباره روحيه گرفته بودندتشو به طرف اون کرد نقس عميقي کشيد ضربان قلبش بالا رفته بود تا اينکه اون درو باز کرد يواش اومد تو پشت دختر ايستاد يه هو گفت سلام دختر سعي کرد خيلي عادي بر خورد کنه با کمال ارامش جواب سلامش رو داد پسر حسابي خوش تيپ کرده بود موهايش را اب و جارو کرده و به از اون روز به بعد اونا گه گداري با هم حرف ميزدند يا چت ميکردندپسر ميگفت که جايه خالي دختر خيلي اذيتشون ميکنه با نبود اون دختر خيلي ناراحتنو همه بچه هاي دانشگاه سراغشو از اونا ميگيرن
و بهش ميگن که از خانم بخواد که به ديدن اونا بره پسر بعضي موقعها حرفايي ميزد که دل دختر رو ميلرزوند اون ميگفت که واقعا دخترو دوست داره يه روز ميگفت فقط با مردن به اون کسي که ميخواد ميرسه دختر از اين حرفايه پسر نگران شد تصميم گرفت بره و به اونا سر بزنه تا صبح که برسه اونجا نخوابيد همش به حرفاي اون پسر فکر ميکرد پسر ميدونست که فردا اونو ميبينه اونا براي ديدن هم لحظه شماري ميکردند وقتي دختر رسيد يه زنگ به دوستاش زد اونا هم زود خودشونو رسوندن به اون خانم خيلي خوشحال بودند که باز همديگرو ميديدند با هم رفتند دانشگاه تا پاشو گذاشت تو دانشگاه نا خدا گاه چشمش دنبال پسر ميگشت اون دو تا برادراشو ديد اونا با ديدن دختر اونقدر خوشحال شدند که نگو ونپرس دختر از اونا سراغ پسرو گرفت اونا هم زنگ زدند که بيا خواهرمون اومده تا اون بياد دختر رفت يه دوري تو دانشگاه زد چون روزهاي اخر حسابي دانشگاه خلوت بود و همه رفته بودند به خانه هايشان چون هفته اخر اسفند بود اون دختر هر جا رو که نگاه ميکرد خاطراتش به يادش ميومد دختر اهي کشيد دلش حسابي براي پسر لک زده بود
دختر رفت تو بوفه دانشگاه چون هوا سرد بود ايستاد کنار بخاري
اون خيلي بوفه دانشگاهو دوست داشت کلي از اون جا با برادراش کلي خاطره داشت يه دفعه ديد پسر از راه دور دوان دوان مياد به طرف بوفه رو شو پشتشو به طرف اون کرد نقس عميقي کشيد ضربان قلبش بالا رفته بود تا اينکه اون درو باز کرد يواش اومد تو پشت دختر ايستاد يه هو گفت سلام دختر سعي کرد خيلي عادي بر خورد کنه با کمال ارامش جواب سلامش رو داد پسر حسابي خوش تيپ کرده بود موهايش را اب و جارو کرده و به خودش رسيده دختر وقتي اونو ديد زد زير خنده همه با خنديدن اون زدن زير خنده خود پسرم خندش گرفته بود دختر همه با اومدن دختر دوباره روحيه گرفته بودند
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:47  توسط رعنا
|
مهم نيست که فردا چي ميشه مهم اينه که امروز دوستت دارم، مهم نيست فردا کجايي مهم اينه هر جا هستي دوستت دارم ،مهم نسيت تا ابد با هم نباشيم مهم اينه تا ابد دوستت دارم، مهم نيست قسمت چي ميشه مهم اينه قسمت شد دوستت داشته باشم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:10  توسط رعنا
|
صدا اشنا بود اري او صداي پسر بود که او را صدا ميزد گفت ميخوام باهات حرف بزنم برو بيرون الان ميايم دختر رفت بيرون دانشگاه وپسر بعد از چند دقيقه به او ملحق شد پسر حال دختر را پرسيد از قيافه پسر داد ميزد که چقدر از ديدن دختر خوشحال است انها کلي باهم حرف زدند اخرين حرف پسر اين بود که دختر او را از ياد ببرد او ميگفت به زودي ميميرد و نميخواهد دختر را بيش از اين اذيت کند دختر گفت اين چه حرفي است که ميزني پسر گفت ببين يه چيز را روک به تو بگويم تو واقعا دختر نجيبو پاکي هستي من تو را واقعا دوست دارم به خاطر همين نميخواهم تو را همراه خودم نابود کنم الان برو و ان وقتي حرفت را گوش ميکنم که ازدواج کرده باشي ان موقع اگر تو جان هم بخواهي ميدهم من هر روز خواب اين را ميبينم که براي عروسي تو يک سبد گل مياورم و اين ارزو که حتي در عروسي تو شرکت ميکنم و خوشبختي تو را ميبينم براي من بس است دختر گفت پس ميخواهي من ازدواج کنم پير مرد مسني ان ور پارک نشسته بود او به پير مرد اشاره کرد گفت به نظرت او مناسب است يا ان مرد کرد که ان ور تر نشسته برو يکي از انها را صدا کن تا بيايند و با من ازدواج کنند دختر که اينها را ميگفت صدايش ميلرزيد احساس ضعف ميکرد ولي به خاطر اينکه پسر ناراحت نشود با زور خودش را سر پا نگه داشت پسر گفت من تو را به دست هر کسي نميسپارم به دست کسي ميسپارم که مثل خودت پاک ونجيب باشد و قدر اين جواهر را بداند دختر ميخواست در ان لحظه در اغوش پسر بود و زار زار گريه ميکرد و ميگفت چه زجري در اين مدت کشيده پسر خود را از دختر هي دورتر ميکرد دختر گفت تو تنها کسي هستي که با او ازدواج خواهد کرد گفت چرا از حضرت ابوالفضل مدد نميخواهي يا از امام حسين تو که هميشه سنگ انها را به سينه ميزدي تو مگر عاشق انها نيستي پس چرا از انها کمک نميخواهي مگر هميشه نميگفتي تنها ارزويت رفتن به کربلاست پسر گفت اونها کين که تو اسمشونو اوردي نميشناسمشون دختر کم مانده بود بزنه زير گريه مگر ميشد کسي که از کودکي تا حالا خودش را ديوانه اين دو بزرگوار ميدانست ديگر انقدر از همه نا اميد شود که ديگر ان دو را نشناسد دختر همان جا گفت واقعا برايت متاسفم شرط ان است که موقع سختيها و امتحانهاي که از طرف خدا ميشويم انها را از ياد نبريم نه در حالت عادي خودمان را شيفته و عاشق انها نشان دهيم فايده اي نداشت پسر از همه بريده بود دختر دليل اين که دفعه قبل حاضر نشده بود او را ببيند سوال کرد پسر گفت ان موقع در شرايطي واقعا بد بودهو حالش خوب نبوده اصلا حوصله خودش را نداشته چه برسد به او دختر گفت يعني ان قدر برايت بي اهميت شدم که ديگر حاضر نيستس حتي مراببيني پسر گفت عزيزکم تو تمام زندگي مني کاش ميتوانستم اندازه علاقه ام را به تو ميتوانستم تو صيف کنم من حتي جواب پدرو مادرم را با خشونت ميدهم ببين تو برايم چقدر عزيزي که با تو به اين ارامي حرف ميزنم دختر اصلا نمخواست حتي ثانيه ها جلو بروند با ديدن پسر انگار کلي از غصه هايش کم شده بود ولي پسر اصرار ميکرد که زودتر برود ميگفت هر چه بيشتر بماند دل کندن برايش سخت تر ميشود دختر همان جا بهپسر گفت هر طور شده حتي اگر جانش را بدهد شفاي او را ميگيرد ان دو از هم خداحافظي کردند

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:5  توسط رعنا
|
ساده بودم ساده
ساده مثل کف دست
من نميدانستم ساده بودن سخت است
مثل اينه ي اب
صاف و اسان بودم
دل و دستم يک رنگ
مثل باران بودم
که به خاک افتادم
دل بريدم و رفتم . به سفر تن دادم
به تو روي اوردم . که گريز از خويشم
به تو دل خوش کردم
به تو عاشق موندم
شدم اينه ي تو صاف وصادق بودم
تو به من گفتي ساده بودن زيباست
عشق مثل خود توست
ساده مثل خود ماست عشق ازاده نبود
همسفر اهل سفر راهي جاده نبود
مثل خوابي کوتاه عشق امدو رفت
به همان اساني دست سختي زدو رفت
قصه ي من اين بود
اين سر اغازم شد
بعد از ان قصه ي عشق
همه اوازم شده

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:46  توسط رعنا
|
تنها براي چشم هاي تو مي نويسم که نگاهت تکراري از آسمان است تو هماني هستي که
بهار را برايم به ارمغان آوردي ومن آني هستم که به عشقت وفادار ماندم و روزهاي بي تو را
روي چوب خط دلم شمارش مي کنم هر چند چشم دوختن به جاده خيلي سخت است ولي من
اين انتظار را به جان مي خرم و آرزو مي کنم هر چند زودتر برگردي .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:4  توسط رعنا
|
تنها براي چشم هاي تو مي نويسم که نگاهت تکراري از آسمان است تو هماني هستي که
بهار را برايم به ارمغان آوردي ومن آني هستم که به عشقت وفادار ماندم و روزهاي بي تو را
روي چوب خط دلم شمارش مي کنم هر چند چشم دوختن به جاده خيلي سخت است ولي من
اين انتظار را به جان مي خرم و آرزو مي کنم هر چند زودتر برگردي

بهترینم هنوز هم دوستت دارم و عاشقانه تو را میپرستم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:11  توسط رعنا
|
روزها همين طور ميگذشت تا اينکه روزي به ديدن پسر رفت ولي او چون ميدانست دختر ميايددر رفته بود دختر از اين کار پسر خيلي دل شکسته شد دختر چند ساعت بعد از ان ماجرا احساس کرد قلبش تير ميکشد فهميد پسر ناراحت است دختر با هزاراميد به ديدن پسر امده بود ولي چرا او چنين رفتاري را با دختر انجام داد چند روز دختر به قدري ارام بود که همه از اين سکوت او تعجب ميکردند اطرافيان دختر با دوست صميمي دختر تماس گرفتند و اين رفتار دختر که براي انها غير منتظره بود در ميان گذاشتند سکوت دختر براي همه ازار دهنده بود همه او را دختري پر شر و شوروشلوغ و خندان ميدانستند نه اين دختر ساکت و کم حرف و غمگين دوست دختر گفت که شاد او به خاطر يکي از همکلاسيهايش که بيمار است ناراحت است اگر ميخواهيد شادي دوباره دختر راببينيد بايد همگي براي شفاي او دعا کنيد جند روز بعد دوست دختر خبر داد که پسر به دانشگاه ميايد براي دادن انصراف تحصيلي دختر تا اين را شنيد رنگ از صورتش پريد تا صبح دعا کرد ونماز خواند تا نظر پسر عوض شود دلش شور ميزد به خاطر همين صبح يک سر به دانشگاه رفت بيشتر دوستهايش را ديد هر کس او را ميديد ميگفت داداش تو ديدي همه ميدانستند که اين دو خيلي به هم وابسته بودند ولي نميدانستند که اين دو حال عاشق يکديگر شدند و به پسر هم همين حرف را زده بودند هر کس او را ميديد ميگفتند ديگه خوش به حالت شده خواهرت اومده بهت تبريک ميگيم دختر وقتي اين حرفها را ميشنيد خيلي عادي بر خورد ميکرد ولي از درون ميسوخت او ميخواست داد بزند و به همه بگويد که عزيز دلش را دارد از دست ميدهد از دور پسر و يکي از برادرانش را ديد اول نميخواست اصلا جلو برود بعد همان نجواي هميشگي در درونش به او گفت برو جلو او رفت و به ان دو سلام داد برادرش از ديدن او خيلي خوشحال شد دختر خيلي عادي با پسر بر خورد کرد پسر هم به او سلام داد دختر احساس کرد پسر با ديدن او ناراحت شده پسر رفت پيش يکي از دوستانش و دختر از برادرش پرسيد که او انصراف داده يا نه او گفت نه نميدانيم چه شد اين کار را نکرد تا اينجا بيايد همين تصميم را داشت ولي يک دفعه تصميمش عوض شد و ترم تابستاني گرفت دختر تا اين را شنيد خوشحال شد و نفس راحتي کشيد و خدا را شکر کرد انها مدتي در دانشگاه بودند دختر از همه خدا حافظي کرد و داشت از دانشگاه ميرفت بيرون احساس کرد کسي نام او را صدا ميزند

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:5  توسط رعنا
|

وا قعا خيلي شرايط بدي بود چندبار او را به بيمارستان بردند حسابي هم از نظر روحي و هم از نظر
جسمي ضعيف شده بود صورتش بيشتر اوقات مثل گچ سفيد بود و رنگ در صورت او نبود او ديگر با پسر هم نميتوانست حرف بزند چون او اصلا به او جواب نميداد ميگفت تو اصلا موقعيت مرا درک نميکني من نميخواهم تو را هم در اين منجلاب غرق کنم تو جواني و زيبا من نميتوانم به خاطر خودخواهي خودم تو را هم نابود کنم ولي دختر واقعا او را دوست داشت اين عشقي بود که واقعا تا در قلب دختر بنشيند کلي طول کشيده بود تا به اين حد برسد حالا دختر چه طوري ميتوانست به راحتي از اين عشق دل بکند دختراز همه و همه بريده بود مثل مرده متحرک شده بود او انقدر روزه گرفت نماز خواند دعا کرد هر کسي رو ميديد مي خواست براي يکي از دوستان نزديکش دعا کنند خدا ميداند تا صبح چه قدربه درگاه خدا گريه ميکرد همه از اين رفتار دختر غصه ميخوردند حالازمين و زمان براي شفاي پسر دعا ميکردند دختر زنگ ميزد مشهد و وصل ميکردند به زريح اقا امام رضا و دختر ساعتها با اقا حرف ميزد و از او مدد ميخواست هر کاري که فکرش را بکنيد اين دختر عاشق براي معشوقش انجام داد دختر شر و شيطون دانشگاه ديگر همچين ساکت شده بود که همه از اين سکوت او ناراحت بودند حتي باغبانو اشپز و خدمه دانشگاه هم دليل سکوت دختر را از دوستانش ميپرسيدند تمام استادان دختر از اين وضع به سطوح امده بودند از دوستان او دليل اين کار را ميپرسيدند يکي از استادانش با او صميمي بود و وبه او ميگفت اين قدر ساکتي نکنه عاشق شدي دختر تا اين راشنيد گريه اش گرفت و دويد بيرون کلاس او ان استادي بود که يک بار پسريکبار به عنوان مهمان سر کلاس او رفته بودتا استادش ماجرا را فهميد و ميگفت نکنه عاشق شدي او هم براي شفاي پسر دعا ميکرد او فقط چند ساعت پسر را ديده بود ولي خيلي از او خوشش امده بود و ميگفت پسر خوب و ساکت وسر به زيري بود همه او را دوست داشتندهمه از اين وضعيت خسته شده بودند پدر دختر از او ميخواست لاقعل يک بار هم که شده بخندد تا بعد از مدتي لاقعل خنده دختر را ببينند يا بلند حرف بزند ولي ان طوري سکوت نکند اخه پدر دختر هميشه سر بلند حرف زدن و خنديدن دختر با هم جرو بحث داشتند ببين ديگر چه شده بود که لبخند دختر براي پدر عقده شده بود پدر دخترهم براي شفاي او دعا ي توسل ميخواند ميگفت شايد اگر دوست دخترمان خوب شود ما هم از اين عذا داري بيرون ببياييم و لاقعل ان طوري لبخند دوباره دخترم را ميبينم شادي از دست رفته ي زندگيمان دوباره برگردد دو ماه براي دختر مثل 2 سال ميگذشت کار او فقط شده بود نماز خواندن و روزه گرفتن و دعا خواندن براي شفاي پسر او هر وقت صداي اذان را ميشنيد به سجده ميرفت و از خدا ميخواست انها را از اين امتحان سر بلند بيرون ايد دختر اون قدر نذر کرده بود که با خودش ميگفت اگه خدا نازنينمو خوب کنه من 1 سال طول ميکشه نذر هامو ا دا کنم ولي اون به اين چيزها فکر نميکرد تموم فکرو ذکرش يه چيز بود اونم خوب شدن تنها ناجي قلبش بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:4  توسط رعنا
|
دوست صميمي دختر هي از دختر ميپرسيدچی شده نکنه دوباره پسرو دعوا کردي يا سرش داد کشيدي باهم قهر کرديد ناگهان تا اسم پسر امد دختر چنان زير گريه زد که همه برگشتندو او را نگاه کردند همه دوستان دختر از گريه او تعجب کردند او چنان مثل ابر بهار ميگريست که همه دوستانش با او گريه کردند وقتي دختر قضيه بيماري پسر رو به انها گفت چون انها پسر را خوب ميشناختند و او را خيلي دوست داشتند انها هم از اين ماجرا واقعا ناراحت شدند با هم رفتند امامزادهاي که نزديک دانشگاه بود همگي براي او دعا کردند دختر چنان در امامزاده زجه ميکشيد و اقا را صدا ميکرد که هر کس ان صحنه را ميديد چنان ناراحت ميشد و ميزد زير گريه که نگو او هر کاري ميکرد پسر گوشي را برنميداشت دختر از يکي از برادرانش خواست تا گوشي را در گوش پسر بگيرد پسر حرف نميزد و ساکت بود او نيز حالي بهتر از دختر نداشت وقتي صداي گريه دختر را شنيد او هم, چنان از پشت تلفن گريه اي کرد که دوستاي دختر صداي گريه او را از پشت تلفن شنيدند انها دختر را تنها گذاشتند که تنا با اقا حبت کند دختر گريه ميکرد از اقا کمک ميخواست ميگفت اقا شفاي ائ را بايد خودت از خدا بگيري اين عشق هديه بود از طرف خدا براي منه سنگ دل مگه کسي هديه ميده پس ميگيره حالا چرا خدا ميخواد اين هديه رو که سخت به دست اوردم به راحتي ازم بگيره او پسر ميگفت خودت به اقا بگو شفائت تو رو بکنه ولي پسر ميگفت نه من ديگه اين زندگي لعنتي رو نميخوام دختر ميگفت تو بايد خوب شي لاقعل به خاطر من و او ميگفت اگه خدا خودش ميخواست منو چند سال پيش خوب ميکرد دختر انقدر گريه کرد که از حال رفت دوستانش او را بلند کردند و باهم از حرم بيرون ميرفتند که خادم انجا گفت اگه دلت را به اقا وصل کني مطمئن باش او حاجت تو را ميدهد اقا تا به حال چند مرده را زنده کرده خيلي از بيماريهاي نا علاج را شفا داده به شرطي که دلت را گره بزني به اقا و او را به مادرش خانم فاطمه قسم بدهي مطمئن باش حاجتت را ميدهد دختر تا اين حرفها را شنيد دوباره به سمت زريح دويد و شروع کرد به گريه و اقا را به جان مادرش قسم داد او انجا از اقا خواست اگر او شفا پيدا کند شفاي او را با عشق پاکي که درون سينه اش بود معامله ميکند او گفت اقا او را خوب کن من او را براي خودم نميخواهم او را به خانوادهاش برگردان براي او خوب شدن پسر در ان لحظه مي ارزيد به رسيدن انها به هم او حالا ان قدر پسر را دوست داشت که به خاطر گرفتن شفاي پسر حاضر بود از اين عشق بگذرد او نذر کرد تا 3 روز روزه بگيرد و7روز هر روز به پابوس اقا بيايد او در اين چند روز بي تاب و بيطاقت شده بود هيچ غذايي نميخورد با کمتر کسي حرف ميزذ حتي کسي در خانه جرات نداشت دليل سکوت او را بپرسد

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:3  توسط رعنا
|
پسر نامه ای برای دختر نوشته بود و از او خواست که این نامه را بعد از چند روز بخواند روز رفتن دختر فرا رسید او به یاد نامه افتاد تا صبح چند بار نامه را خواند نامه با یک شعر شروع شده بود (غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم حالا تو رفتی و دارم اینجا ستاره میشمارم)(جدایی دست ما یه اتفاق ساده .........) با خواندن این نامه دختر به احساسات کامل پسر نسبت به خود اگاه شد دختر وقتی وارد دانشگاه دوباره باز شد دختر به دانشگاه اول خود باز گشت روزها میگذشت تا یک روز دختر درون خود نجوایی حس کرد و یاد پسر افتاد بی اختیار با او تماس گرفت صدایه پسر خیلی بی حوصله و ناراحت بود
پسر تا متوجه صدای دختر شد کلا لحن حرف زدنش عوض شد او چنان با خوشحالی حرف میزد که دختر از این طرز برخورد پسر تعجب کرد پسر گفت اصلا حوصله ای برای رفتن به دانشگاه نداشته چون دیگر دختر انجا نبود که به او روحیه دهد اما با شنیدن صدای دختر واقعا نیرویی مضائف گرفته پسر گفت که اصلا فکرش را هم نمیکرد که دختر با او زنگ بزند دختر از اینکه توانسته بود دل پسر را شاد کند خدا را شکر کرد چند وقت گذشت تا اینکه دختر به پسر گفت این دفعه او به دیدن او بیاید
بار اول او با یک از برادرانشان امد انها با دیدن هم خوشحال شدند چند روز گذشت پسر گفت که هفته بعد باز به دیدن دختر میاید این بار دختر هم از ته قلبش میخواست پسر را ببیند روز امدن پسر فرا رسید دختر از طبقه ۴ دانشگاه پسر را میدید که با چه ذوقی طبقات را بالا میاید انها ان روزرا تا عصر با هم بودند از بودن در کنار هم لذت میبردند انها حتی دلشان نمیامد لحظه ای از هم دور شوند پسر برای چندمین بار به دختر گفت که چقدر او را دوست دارد و کادویه تولد دختر را به او داد و به او اظهار علاقه کرد موقع خدافظی یه حسی به دختر دست داد که هیچ موقع ان را به پسر نگفت این حس این بود نکنه دیگه پسرو نبینم چند روز بعد سالروز تولد دختر بود او با پسر تماس گرفت تا با او حرف بزند پسر گفت که اگر میشود چند دقیقه بعد تماس بگیرد دختر ۱۰ دقیقه بعد دوباره تماس گرفت لحن پسر عوض شده بود انگار ناراحت بود دختر دلیل این رفتار پسر را پرسید او گفت که مادرش پشت خط بوده و یک ازماشی داده که نشان میداد پسر دچار یک بیماری نا علاج شده دختر باشنیدن این حرف ماتش برد انگار پارچ اب یخ را بر سرش خالی کردند
دختر از پسر خواست که شب طبق معمول شب به نت بیاید دختر تا شب صد بار مردو زنده شد ان روز مثلا مادر دختر کلی هممان دعوت کرده بود ولی دختر از شدت ناراحتی حتی از اتاقش بیرون هم نرفت پسر قبل از دختر به نت امده بود و برای دختر نوشته بود( غمگینتر از ان باش که بودی) پسر گفت که دکترها او را جواب کردهاند دختر همین طور اشک میریخت تا صبح ان قدر به درگاه خدا گریه کردو نماز خواند و دعا کرد که صبحش نموتوانست از جایش بلند شود میگفت خدایا تو این عشق را به من هدیه دادی پس چه طور میخواهی از دستم بگیری دختر با چشمانی پف کرده به دانشگاه رفت او نه با کسی حرف میزد نه با کسی کاری داشت تا اینکه......
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:9  توسط رعنا
|